محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1001
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بدانكه قوم خويش را عزّت دارد و فضل كند بر ربيعه . پس گفت : ايّها الامير ، من اين سخن از بهر آن همى گويم كه ترسم كه عصبيّت افتد و فتنه ميان عرب خيزد . نصر بن سيّار خشم گرفت و گفت : تو كيستى كه اين چيز گويى ، و بفرمود كه او را به زندان بريد . كرمانى را به زندان بردند و بازداشتند . و همه ربيعه بر او خشم گرفتند . پس حيلت كردند اندر خلاص كرمانى ، و برفتند اندر شب و او را از زندان بيرون آوردند . و اين كرمانى مردى ضخم و تناور بود ، چون همى آمد بر آن رهگذر زمانى اندر ماندى از تنگى گذر . و غلامى او را همى كشيدى تا خواست كه هلاك شود . و بنو عمّش از ازد ايستاده بودند . چون بيرون آمد برداشتندش و بر ستورى نشاندند و ببردند . و نصر بن سيّار آگاهى نداشت . چون روز شد ، صاحب شرط را ، سلم بن احوز المازنى را ، بخواند و گفت : به نزديك كرمانى شو و او را از من سلام كن و بگوى كه من به تو هيچ بدى نخواستم كردن و ليكن مرا به خشم آوردى ، از بهر آنكه اندر سخن من افتاده بودى و من از تو آزرده بودم . و ليكن همى مناظره بايد كردن ، برخيز و بياى ايمن . سلم به نزديك او شد و پيغام نصر بداد . كرمانى گفت : اگر نه آنستى كه تو نادانى من ترا ادب كردمى . سلم گفت : و الله كه ترا بر من قدرت نيست . كرمانى گفت : اگر نه در خانهء من بودى ترا بنمودمى [ 326 b ] كه حالت چگونه بودى . برو اى دشمن خداى عزّ و جلّ ، به نزديك اميرت باز شو ، آن لوك لوكزاده ، و هر چه خواهى بگوى از نيكى و بدى ، و الله كه ترا و او را به نزديك من يك ذرّه قدر نيست . سلم به نزديك نصر بازآمد ، گفت : ديگر باره باز شو ، سلم گفت : اصلح الله الامير ، و الله كه من بد دل نيستم و از او همى نشكوهم و ليكن ترسم كه اندر تو سخنى گويد و من احتمال نتوانم كردن ، آن گاه مرا با او جنگ بود . مرا عفو كن از اين و كسى ديگر را بفرست . نصر مردى پيش او فرستاد نامش عصمة بن عبد الله الاسدى ، و او از مبارزان خراسان بود . چون اندر سراى كرمانى آمد ، كرمانى مردى را اندر سراى به پاى كرده بود نامش محمّد با هفتصد سوار اندر زير آهن كه از ايشان جز چشم چيزى پديد نبود . عصمت سلام كرد و بنشست . پس گفت : يا با